Saturday, March 20, 2010

هَشتاد و نُه

Tuesday, March 9, 2010

كدام؟

«بودن» و «شدن» چنان در هم تنیده‌اند كه نمی‌توان یكی را بدون دیگری تصور كرد.
از این رو هیچ كس در روزهای زندگی، خود را تكرار نمی‌كند، بلكه هر كسی، ادامه‌ی خویش است. و ای كاش چنین نیز باشد...

Friday, February 19, 2010

زنده باش!

به سان رود كه در مسير درّه، سر به سنگ می‌زند، رونده باش!
امید هیچ معجزی ز مرده نیست،
زنده باش!
...

Thursday, February 12, 2009

برای خودم

بزرگ‌ترین اصل زندگی: هیچ اصولی وجود نداره !

Friday, January 30, 2009

همینی که هست

Dear Mr. Hassanzadeh,
I have received your request for COMSOL Multiphysics Information, and thank you for your interest.
Unfortunately, Iran is not covered by our sales organization for the moment.

Johanna Björk
COMSOL AB
-------
Dear Ehsan,
Thanks for your inquiry about OLI. We regret at the present time we cannot do business with Iran. We will let you know if this situation changes.
Regards,

Pat McKenzie
Business Development Director for OLI
-------
....

Monday, January 12, 2009

*غروب وحشی

به سوی تو تمام من نفس زنان و قصه‌خوان ..... ز سطر سطر این کویر شراره‌های بی‌امان
به سوی تو همین نفس همین نگاه بی‌صدا ..... دویده‌ام ز غرب شب به شرق از زمین جدا
تو گوش کن ردای باد وزیده درسکون آب ......... گریز شب نشین تب بریده از جنون خواب
ستاره پوش قصه گو افق تو را نشانه رفت ....... و ماه خسته راه من به کوچ عاشقانه رفت
خرابه‌های شهر شب از آن نکته دان خاک ....... نگاه‌های غرق ماسجودهای بی هلاک
به سوی تو در این خیال به فصل راز و زمزمه ..... رهاترین دوباره‌ها ز کهنه راه واهمه
همین نفس ترانه شد در امتداد نقطه چین ....... تو و عروج و مستی و غروب وحشی زمین
---------

Sunday, December 21, 2008

یلدای هشتاد و هفت

بمژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم
بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم
.
الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد
مرا روزی مباد آندم که بی یاد تو بنشینم
.
جهان پیرست و بی بنیاد ازین فرهادکش فریاد
که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم
.
ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل
بیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرق چینم
.
جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی
که سلطانی عالم را طفیل عشق می بینم
.
اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست
حرامم باد اگر من جان بجای دوست بگزینم
.
صباح الخیر زد بلبل کجایی ساقیا برخیز
که غوغا می کند در سر خیال خواب دوشینم
.
شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعین
اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم
.
حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد
همانا بی غلط باشد که حافظ داد تلقینم

Tuesday, December 9, 2008

خزعبلات

میگه خدا خیلی بامزه ست. زندگی مثل یه پازلِ که در طول عمرت با ولع میخوای بچینیش. وقتی تموم شد میبینی که تصویر مرگ بوده. اما چیدن این پازل مثل بازی تخته نرد میمونه. باید تاس ریخت تا کامل شه.
میگم با این توصیفت همون کورسوی امید و آرزو رو هم که داشتیم فنا کردی تو!
میگه ای بابا تو که تازه میخوای با این اوضاع به ابدیت هم جهش بزنی!
میگم برو بابا مگه نمی‌بینی پشت این قفسِ اسیر شدم، اینا همش توهمات یه انسان روشنفکر نماست!
ولی خدائیش خدامون هرچی هم که نباشه، بامزه که هست :)

Saturday, October 18, 2008

دنیای یه وری

دنیای من یه‌وری بود، یعنی به یک سمت خاصی کج بود، بعد الآن باز داره یه‌وری می‌شه، ولی یه جور یه‌وریِ دیگه‌. حالا چه فرقی می‌کنه کدوم وری بشه؟ به هر حال یه‌وریه. باید سعی کرد و جهد بلیغ نمود تا صاف شود. می‌خوام بگم اصن خدا با این صاف بودن مشکل داشته، شما کل دنیا رو بگرد، کدوم خیابونی کاملاً صافه؟ وقتی زمین رو کج‌ و معوج به وجود آورده، پس از من و شما چه انتظاری می‌ره؟ جز این که ما هم به این یه‌وری بودن خودمون ادامه بدیم... که اتفاقاً خیلی هم هیجان‌انگیزه و مایه‌ی تفریح و تنوع.

Thursday, September 18, 2008

آغاز

سلام
خیلی زودتر از اینا تصمیم داشتم این محیط رو از تک خوانده شدن در بیارم ولی علاقه‌ای گنگ به تنها نوشتن و تنها خواندن باعث میشد به تعویقش بندازم. ولی برای من هر رویه و مدی رو که در پیش میگیرم یه دوره‌ی محدودی داره. اوایل برام جالب بود که خودم برای خودم بنویسم و برای خودم کامنت بزارم ولی الان دیگه نه. اینا رو گفتم که شاید اینجا هم مدت مدیدی دووم نیاره و یاس فلسفی دوباره بیاد سراغم.
این روزها مثل یک کلاف سردرگم شدم با یه عالمه فکر و ایده‌ی جدید که نمیدونم از کدومش باید شروع کرد. علت اینکه این همه ایده چرا قبلا حتی برام بالقوه هم نبودن نمیدونم چیه حالا بالفعل شدنش بماند.
هنوز تازه داشتم خودمو با حال و هوای سربازی و محیط پادگانم عادت میدادم که قبولیم تو دانشگاه باعث شد دوباره از شر این توفیق اجباری خلاص بشم. البته اونقدا هم که همه میگن شر نبود چون همین بیست روزش برام کلی خاطره داشت. از 4 صبح بیدار شدن و روزی 5 ساعت آفتابگیری و رژه‌ها و بشین پاشوهای نفس گیر و نظافت سرویس‌ها و نگهبانی شبانه‌ش و مخصوصا اپیزود کچل کردنش که بگذریم بقیه‌ش جز خاطرات خوش به حساب می‌اومد.