Saturday, March 20, 2010
![]()
Tuesday, March 9, 2010
كدام؟
![]()
Friday, February 19, 2010
زنده باش!
![]()
Thursday, February 12, 2009
![]()
Friday, January 30, 2009
همینی که هست
Dear Mr. Hassanzadeh,
I have received your request for COMSOL Multiphysics Information, and thank you for your interest.
Unfortunately, Iran is not covered by our sales organization for the moment.
Johanna Björk
COMSOL AB
-------
Dear Ehsan,
Thanks for your inquiry about OLI. We regret at the present time we cannot do business with Iran. We will let you know if this situation changes.
Regards,
Pat McKenzie
Business Development Director for OLI
-------
....
![]()
Monday, January 12, 2009
*غروب وحشی
به سوی تو همین نفس همین نگاه بیصدا ..... دویدهام ز غرب شب به شرق از زمین جدا
تو گوش کن ردای باد وزیده درسکون آب ......... گریز شب نشین تب بریده از جنون خواب
ستاره پوش قصه گو افق تو را نشانه رفت ....... و ماه خسته راه من به کوچ عاشقانه رفت
خرابههای شهر شب از آن نکته دان خاک ....... نگاههای غرق ماسجودهای بی هلاک
به سوی تو در این خیال به فصل راز و زمزمه ..... رهاترین دوبارهها ز کهنه راه واهمه
همین نفس ترانه شد در امتداد نقطه چین ....... تو و عروج و مستی و غروب وحشی زمین
![]()
Sunday, December 21, 2008
یلدای هشتاد و هفت
![]()
Tuesday, December 9, 2008
خزعبلات
![]()
Saturday, October 18, 2008
دنیای یه وری
![]()
Thursday, September 18, 2008
آغاز
سلام
خیلی زودتر از اینا تصمیم داشتم این محیط رو از تک خوانده شدن در بیارم ولی علاقهای گنگ به تنها نوشتن و تنها خواندن باعث میشد به تعویقش بندازم. ولی برای من هر رویه و مدی رو که در پیش میگیرم یه دورهی محدودی داره. اوایل برام جالب بود که خودم برای خودم بنویسم و برای خودم کامنت بزارم ولی الان دیگه نه. اینا رو گفتم که شاید اینجا هم مدت مدیدی دووم نیاره و یاس فلسفی دوباره بیاد سراغم.
این روزها مثل یک کلاف سردرگم شدم با یه عالمه فکر و ایدهی جدید که نمیدونم از کدومش باید شروع کرد. علت اینکه این همه ایده چرا قبلا حتی برام بالقوه هم نبودن نمیدونم چیه حالا بالفعل شدنش بماند.
هنوز تازه داشتم خودمو با حال و هوای سربازی و محیط پادگانم عادت میدادم که قبولیم تو دانشگاه باعث شد دوباره از شر این توفیق اجباری خلاص بشم. البته اونقدا هم که همه میگن شر نبود چون همین بیست روزش برام کلی خاطره داشت. از 4 صبح بیدار شدن و روزی 5 ساعت آفتابگیری و رژهها و بشین پاشوهای نفس گیر و نظافت سرویسها و نگهبانی شبانهش و مخصوصا اپیزود کچل کردنش که بگذریم بقیهش جز خاطرات خوش به حساب میاومد.
![]()
