Thursday, September 18, 2008

آغاز

سلام
خیلی زودتر از اینا تصمیم داشتم این محیط رو از تک خوانده شدن در بیارم ولی علاقه‌ای گنگ به تنها نوشتن و تنها خواندن باعث میشد به تعویقش بندازم. ولی برای من هر رویه و مدی رو که در پیش میگیرم یه دوره‌ی محدودی داره. اوایل برام جالب بود که خودم برای خودم بنویسم و برای خودم کامنت بزارم ولی الان دیگه نه. اینا رو گفتم که شاید اینجا هم مدت مدیدی دووم نیاره و یاس فلسفی دوباره بیاد سراغم.
این روزها مثل یک کلاف سردرگم شدم با یه عالمه فکر و ایده‌ی جدید که نمیدونم از کدومش باید شروع کرد. علت اینکه این همه ایده چرا قبلا حتی برام بالقوه هم نبودن نمیدونم چیه حالا بالفعل شدنش بماند.
هنوز تازه داشتم خودمو با حال و هوای سربازی و محیط پادگانم عادت میدادم که قبولیم تو دانشگاه باعث شد دوباره از شر این توفیق اجباری خلاص بشم. البته اونقدا هم که همه میگن شر نبود چون همین بیست روزش برام کلی خاطره داشت. از 4 صبح بیدار شدن و روزی 5 ساعت آفتابگیری و رژه‌ها و بشین پاشوهای نفس گیر و نظافت سرویس‌ها و نگهبانی شبانه‌ش و مخصوصا اپیزود کچل کردنش که بگذریم بقیه‌ش جز خاطرات خوش به حساب می‌اومد.