Sunday, December 21, 2008

یلدای هشتاد و هفت

بمژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم
بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم
.
الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد
مرا روزی مباد آندم که بی یاد تو بنشینم
.
جهان پیرست و بی بنیاد ازین فرهادکش فریاد
که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم
.
ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل
بیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرق چینم
.
جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی
که سلطانی عالم را طفیل عشق می بینم
.
اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست
حرامم باد اگر من جان بجای دوست بگزینم
.
صباح الخیر زد بلبل کجایی ساقیا برخیز
که غوغا می کند در سر خیال خواب دوشینم
.
شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعین
اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم
.
حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد
همانا بی غلط باشد که حافظ داد تلقینم

Tuesday, December 9, 2008

خزعبلات

میگه خدا خیلی بامزه ست. زندگی مثل یه پازلِ که در طول عمرت با ولع میخوای بچینیش. وقتی تموم شد میبینی که تصویر مرگ بوده. اما چیدن این پازل مثل بازی تخته نرد میمونه. باید تاس ریخت تا کامل شه.
میگم با این توصیفت همون کورسوی امید و آرزو رو هم که داشتیم فنا کردی تو!
میگه ای بابا تو که تازه میخوای با این اوضاع به ابدیت هم جهش بزنی!
میگم برو بابا مگه نمی‌بینی پشت این قفسِ اسیر شدم، اینا همش توهمات یه انسان روشنفکر نماست!
ولی خدائیش خدامون هرچی هم که نباشه، بامزه که هست :)